آرزو داشتم با باد مسابقه بدهم ...


در دشت بدوم و گذر نسیم را از تمام تمام خودم حس کنم ...


گاهی آرام گام بردارم و نبض زمین را دریابم ...


کفشهای قرمز پاشنه دارم را بپوشم و به تاتر بروم ...


روی سبزه های نمناک جنگل پا برهنه راه بروم و ...


افسوس ... لعنت به این زندگی و لعنت به این آرزوها که ...


لحظه ای رهایم نمیکنند ... لعنت به قرچ قرچ چرخهای این ویلچر ...