از جنگ برایم مدالهایی مانده که دیگر حتی براق هم نیستند ...
ترکشی مانده در بدنم که گاه حضورش را با درد اعلام میکند ...
به بهای سالهای بیکاریم کلبه ای مانده از تمام داراییم ...
یاد همسری مانده که همان سالها رفت و هستیم را با خود برد ...
و ... هزاران سوال بی جواب ...
مثل موریانه ذهنم را میخورند و جوابی هم برایشان نیست ...
چرا کشتم ؟؟؟ چرا کشتم ؟؟؟ چرا کشتم ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:50 توسط شاهزاده
|