دوستت دارم
بگذار اعتراف کنم بانو
دوستت دارم
زیاد دوستت دارم
و این تنها خیانتی بود که در حق خود کردم
مرا ببخش که بودنم دلیل به نبودنت شد
مرا ببخش که سیگار به سیگار دود میکنم خاطراتت را
که شاید انکار کنم موجودیتم را...
این زمین پیشکشت
که اگر جای خوبی بود
خدا آن را به بهانه ی موزی پرتقالی چیزی از من می گرفت
یادم نمی رود
به تو می گفتم این عشق من به تو
حق من است
و تو چه خوب حقم را کف دستم گذاشته ای...
بانو
این من ؛ دبوانه شده
این من ؛ جنون گرفته
این من ؛ دلتنگ است
این من ؛ خسته است
خیلی خسته قرار نیست که خودکشی تنها به خون باشد...
سرم را دوستی گرفته ام و بغض تا شروع حرف زدن بالا آمده...
یعنی تمام کرده ام از دست خدا هم کاری ساخته نیست...
این روزها خدا تا دم پنجره ام می آید...
و پشیمان می شود از آفریدن منی که ایمانم را به تو فروخته ام ...
و می رود و من نیز پشیمانم که چرا ایمانم بیشتر از این نبود...
تا کفاف دوباره برگشتنت را بدهد.
"شاهزاده"